اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

شعری زیبای دررثای بابه مزاری - پرستوی مهاجر
X
تبلیغات
رایتل

پرستوی مهاجر

الهم عجل لولیک الفرج

شعری زیبای دررثای بابه مزاری

چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 10:13 ب.ظ نویسنده: مسافر نظرات: 9 نظر چاپ

 منبع : غرجستانی  

 

زداغت ای پدر اُوقرِه مو بوُرشد         زبعد رفتنت دُوشمُو جسُورشد

توبودی سرورو سالار ازمُـــــو         رُوشنیگی دیده ی خونبار ازمُو

تو که رافتی غم دیلمُو کلُو شد            آتیش دُوشمَنُو کم کم جلُوشـــد

هزاران بی گناه بعدت پدرجان        

آواره در دیار دیگرُو شـــــد

چقدر ازبی گناهان وطن مُــو          

به زورازکشورنوربند مُوبُورشد

جوانان سلحشوروغیورت 

شدند کشته ویا زنده به گُور شد

نکردند رحم برما،دوشمنانت          

خوات و دایمرداد،بهسود چُورشد

پدر! تو لایق کُشتونبودی   

پدر! تو دُوشمن دیگرُونبودی

پدر! تو رُوشنِیگی خانِه مُو بودی    

چوتاجی ده بَلِه تُولغِه مُو بودی

ببین چرخ فلک برمُو چه ها کَـد      

توره یکباره گِی ازمُو جُدا کَـد

اَزِی جَور فلک تاکَی بنالِی 

مُوره ده داغ رهبر مُبتلا کَـد

پدر! کار حسینی کردی رفتی         

عجایب جان فشانی کردی رفتی

باخون پاکت ای بابه مزاری          

توتاریخ رَه نشانی کردی رفتی

خوبی های توپدرپُورمُوشت نموشه  

اَفتَو تاشه تایِ انگُشت نموشه

“آصف”حرف ترا اینجا سراید       

دِیگه هیچ کس ده تایِ مُوشت نموشه

                                           محمدآصف ابراهیمی

                                            بهار ۱۳۹۱ـــ غزنی 

 طفلی پیداگشت دردامان بلخ : 

سبز شد دشت مزار اندر بهار

کوه و دشت بلخ هم شد لاله‌زار

طفلی پیدا گشت در دامان بلخ

تا دهد پایان به این دوران تلخ

آسمان از چشم اشک شوق ریخت

دیو شب بربست رختش را گریخت

برلب خورشید رقص خنده بود

خنده برلب تا به شب تابنده بود

ماه پیش از وقت آن شب سرکشید

طفل نو مولود را در بر کشید

تا سحر میچید چشمک زد به ماه

گفت هر بد خواه او رویش سیاه

کهکشان درخانه اش پیغام داد

از همان شب “بابه” او را نام داد

بلخ چندی بی چنین یک مرد بود

فصل سرما بود و رنج و درد بود

آمد او تا درد را پایان دهد

خشم فصل سرد را پایان دهد

چشمه ی امید جوشیدن گرفت

اسب بخت قوم ما جستن گرفت

برنا شد در مزار آن تازه کشت

گشت ما را رهنما در سر نوشت

خط خون و عشق با دستش نوشت

تا که “آزادی” نبیند رنگ زشت

از الف و ب و ت آغاز کرد

مشت شب را پیش مردم باز کرد

از الفبا خط آزادی گرفت

سر به‌کف از جای غم شادی گرفت

آری او استاد شد در شط خون

سرخ رو بیرون شد از این آزمون

او معلم گشت در علم و عمل

سبک نو بخشید در شعر و غزل

بعد از این این روز بر ما عید باد

راه او پر رهرو و جاوید باد